تبليغاتX
به صدای دل من گوش کن...

به صدای دل من گوش کن...

مینویسم از تو... تا تن دفتر من جا دارد...

ﻫَﺮﻛَﺴﮯ ﻣﮯ ﺗَﻮﺍﻧَﺪ ﺑـــﮧ ﺩﺍﻭﺭﮮ ِ ﺭﻭﯾﺎﻫﺍﮮ ِ ﺧﻭﯾﺸـــ ﺑﻨﺸﻴﻨَﺪ!

ﻣﺎ ﻗﺎﺿﮯ ِ ﺭﻭﯾﺍﻫﺎﮮ ِ ﺩﻳﮔﺭﺍﻧـــ ﻧﻴﺴﺘﻴﻤـــ !

ﺍﻳﻧﺟﺎ ﻣﺄﻣﻧﮯ ﺍﺳﺘــــ ﺑﺮﺍﮮ ِ ﺩﻟﻫﺍﻳﮯ ﻛــﮧﺣﺭﻓﮯ ﺑﺮﺍﮮ ِ ﮔُﻓﺘَﻨـــ ﺩﺍﺭَﻧﺪ !

ﻣﺎﻫَﻤــــ ﺑـــﮧ ﺻﺪﺍﮮ ِ ﺩِﻟِﺸﺎﻧـــ ﮔُﻮﺷــ ﻣﮯ ﺩَﻫﻴﻤـْــ  !

 

+نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت23:45توسط Mar Mar | |

مهربانم...فقط به اندازه یِ یک پلک زدن همراهِ من باش...نمیخواهم از کسی کم شوی!

مهربانا در کوچه پس کوچه هایِ دنیایِ پر از رنگت گم شده ام!من در پیِ دستانت، برایِ داشتنِ حسی از تو گوشه ی دلم،برایِ گرفتنِ دستانت رها شده ام و چیزی نمانده است که در سکوت، آرام آرام خاموش شوم.

به دادم برس که چیزی نمانده است سفر به نیستی آغاز شود.چراغِ راهی برایم روشن کن...

●برایِ سوگل نوشت:یه مدتِ هرکاری میکنم نمیتونم تو وبت نظر بزارم:(نمیدونم ایراد از چیه:(یوقت فک نکنی بی معرفت شدم.

●آدمیست دیگر!گاه دلش میخواهد خودش را بردار و بندازد دور!

●یه مدّت نیستم.التماسِ دعا...

+نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت9:51توسط Mar Mar | |

"بر ما سالی گذشت و بر زمین گردشی،و بر روزگار حکایتی...امید که آن کُهنه باشد به نکویی و این نو همی آید به شادی..."

بساطِ کوله بار کُهنه ی ِ حرفهایم را باز در این واژه بازار به حراج گذاشته ام تا شاید تو که هم صدایِ دلِ منی در گذر از آن، گوشه چشمی به آن بیندازی.

میدانی مهربانِ من، که هیچ دلی به صبوریِ دلِ تو نیست. امّا من باز هم بدونِ اینکه نگاهی به صاحبِ دلم بیندازم تا از تن خستگی هایم بگویم ، تا از گم کردنِ گاه به گاهت بگویم پناه آوردم به سنگِ صبوری از تو...! بر من ببخش این همه بی وفایی را.

تو بگو مهربانِ من؟ چه کنم برایِ اینکه خانه یِ دلم را به روشنایی حضورت برسانی؟

مهربانم تو فقط باش، تو فقط لبخند بزن... تا آرامش حتّی به اندازه یِ یک پلک زدن مهمان من باشد... من دیگر به ابری بودنِ واژه هایم عادت کرده ام! میدانی؟ بی تو میشود زنده ماند امّا نمیشود زندگی کرد...چه خوب است که میایی و کنارم مینشینی. چه خوب است که هستی و شبها بعد از این همه پریشانی و نقاب بر چهره زدن، کنارم حضور میابی و دستِ نوازشگرت را بر واژه هایِ غبار آلودِ دلم میکشی. چه خوب که بر احوالاتِ من ناظری...

خوب میدانی که حال و هوایم تعریفی ندارد امّا همین که روبه تو سجده میزنم کافیست برایِ آرامش دلم:)

جایی خواندم: به گمانم فرشته ها تقویم را اشتباهی ورق زدند،بهارو این همه دلتنگی؟

مهربانا در این واپسین روزهایِ سال آرامش را هدیه کن بر بندگانت تا نکند دلتنگی ها کار دستِ دلشان دهد و بماند در بساطشان! البته  بماند که دلتنگی همراهِ هر لحظه است! اگر نبود که حراج نمیکردم واژه هایم را...

نمیدانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند، همانند بارانی که خودش را میکوبد بر پنجره یِ دلتنگی هایم...

در آبادی بی آب و علفِ دلم تمنایی آشنا باز هم مرا میخواند به سویِ آسمانت...

تن پوشِ کُهنه ام بر تن میکنم و با شاهینِ خیالش پرواز میکنم  به سویِ نقطه ای که از آن دور وجودِ مهربانت را سوسو میزند! و پهن میکنم سفره یِ دلم را با سکوتِ خُفته بر لبانم و باز هم تو میخوانی آنچه بر دل دارم و از آن بی تابم ...

مهربانم چه لذّت بخش است که صدایم را میشنوی حتّی با لبانی بسته... بشو صدایِ سکوتم را که ...

 

نا گفتنی ها را که با سکوتم گفتم!

ولی از تو میخواهم در این واپسین روزهایِ سال دلِ دوستانم  را چنان در جویبار زلالِ رحمتت شستشو دهي که هر جا تردیدی هست ایمان ،زخمی هست مرهم ، نومیدی هست امید و هرجا نفرتی هست عشق جایِ آن را فرا گیرد

ورقِ تازه یِ تقویمِ شمسی ِ روزگارت را بر آنان به خوشی بزن و برآورده کن هرچه در دل دارند... نکند غبارِ غم بر چشمهایشان بنشیند و ببارند از تلخی ِ لحظه ها...

خداوندا، دستانم را بگیر و بخواه برایم آنچه که خود بر آن رضا داری...

 

●سالِ نو رو پیشاپیش به همه ی دوستایِ گلم تبریک میگم. از خدا براتون سعادت، سلامت، خوشبختی و لبخندی مداوم بر رویِ لبانِتون که نوایِ دلتون در صدایِ دلم، دلگرمیست!

امیدوارم که سالِ جدید رو همونطور که میخواین آغاز کنین. و لحظه هاتون پر باشه از قشنگی.

●دوسِـــــــتون دارم.

●شاید نگاهت را به من چشمانم ندوزی، امّا من که چشمان تو از یادم نمی رود....

●بدونِ اینکه بدونی، هر شب در رویاهایِ دخترانه ام حضور داری...چگونه بگویم حرفِ دلم را که این گونه پای در سکوت سفت کرده است.(مخاطبِ خاص)

●التماسِ دعای فراوون...

 

+نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت19:55توسط Mar Mar | |

ﻧﻤـﮯ دانمــ ﻛـﮧ با کدامین دعاﮮِ نکرده اسیرِ بودنت شُدمــ، و زنداﻧـﮯِ ضربانِ قلبت و نفس هاﮮِ آرامت ! ﻧﻤـﮯ داﻧـﮯ ﻛـﮧ ﭼـﮧ تجرﺑـﮧ ﮮ تلخیست لحظاتِ ﺑـﮯ تو بودن، دنیاﮮِ ﺑـﮯ تو زنده بودن!

ﻣـﮯ دانمــ ﻛـﮧ باور نخواﻫـﮯ کرد احساسِ ما ﻳﻜﮯ است!

ﻣـﮯ دانمــ ﻧﻤـﮯ خواﻫـﮯ بپذیرﮮ ﻛـﮧ ﺑـﮧ همان اندازه ﮮ تو ، ﻧـﮧ، ﺧﻴﻠـﮯ بیشتر از تو دوستت دارمــ .

اﮮ کاش ﻣـﮯ شد ﻛـﮧ ﺑـﮧ ﻫﻤـﮧ ﮮِ مردمانِ دنیا ثابت کنمــ ﻛـﮧ چقدر دوستت دارمــ ﻛـﮧ دیگر هیچکس ﺑـﮧ هیچ بهاﻧـﮧ ای نتواند بینِ ما فاﺻﻠـﮧ ایجاد کند.

حیف ﻧﻤـﮯ توانمــ !

ﺑـﮧ تو ﻛـﮧ اکنون حریص و مُشتاق این سطرها را ﻣـﮯ خواﻧـﮯ و کلماتش را بـُـو ﻣـﮯ  ﻛﺸـﮯ ثابت کنمــ ﻛـﮧ ضربانِ قلبمــ با حسِ بودنت تُند و تُند تر ﻣـﮯ شود و دستانمــ لرزش ﻣـﮯ گیرد و تمامِــ تنمــ گُر ﻣـﮯ گیرد و لُپهایمــ گُل ﻣـﮯ اندازد! و تماما تو را طلب ﻣـﮯ کند...

تو ﻛـﮧ ﻧﻴﺴﺘـﮯ نبودنت بیشتر ﺑـﮧ چشمــ میاد،

تو ﻛـﮧ ﻧﻴﺴﺘـﮯ بوﮮِ تنهاﯾـﮯ بدجورﮮ توﮮِ لحظه هامــ ﻣـﮯ ﭘﻴﭽـﮧ .

ﻣـﮯ داﻧـﮯ، این منمــ ﻛـﮧ برایت ﻣـﮯ نویسمــ ،فقط برایِ تو ﻛـﮧ ﻣـﮯ داﻧـﮯ این سطرها برایت نوﺷﺘـﮧ شده است وﻟـﮯ باور ﻧﻤـﮯ ﻛﻨـﮯ!

نخند! باور کن!

ﻣـﮯ دانمــ ﻛـﮧﻫﻤﻴﺸـﮧ ﺑـﮧ من مشکوﻛـﮯ و همین حالا ﻛـﮧ دارﮮ ﺑـﮧ این سطرها ﻣـﮯ نگرﮮ شک و تردید بر روﮮِ قلبت ﻧﺸﺴﺘـﮧ است ﻛـﮧ این سطرها براﮮِ ﻛـﮧ نوﺷﺘـﮧ شده است؟

ﻣـﮯ دانمــ باورش سخت است، امّا باور کن! این ها براﮮِ توست!

راستش ﺧﻴﻠـﮯ دلمــ براﮮِ خودمــ، براﮮ ِ خودت و خودمان تنگ شده است.

یادت میآید ﻛـﮧﻫﻤﻴﺸـﮧ نگرانمــ بودﮮ ﻛـﮧ در بازﮮ هاﮮِ کودکاﻧـﮧ زمین نخورمــ  تا نکند غرورمــ را بشکنمــ و ببارمــ ؟

یادت میآید ﻛـﮧﻫﻤﻴﺸـﮧ نگرانمــ بودﮮ ﻛـﮧ نکند وﻗﺘـﮯ ﻣـﮯ خندمــ سُرﺧﮯ ِ روﮮِ گوﻧـﮧ هایمــ را ﻛﺴـﮯ نبیند!

یادت هست هرجا ﻣـﮯ رﻓﺘـﮯ باز همــ دلت مرا ﻣـﮯ خواست؟!

یادت هست شبهاﮮِ تنهاﻳـﮯ دوش ﺑـﮧ دوش ِ من ﻣـﮯ گرﻳﺴﺘـﮯ؟

وﻟـﮯ حالا تو این دنیاﮮِ پُـر رنگ و ریا تو این دنیاﮮِ ماﺷﻴﻨـﮯ ، جاﮮِ ﺧﻴﻠـﮯ چیزا باهمــ عوض شده، ﺧﻴﻠـﮯ رنگ ها رنگِ ﺑـﮯ رﻧﮕـﮯ گرﻓﺘـﮧ. روزگار عوض شده!

ﺧﻴﻠـﮯ چیزها اتّفاق افتاده ﻛـﮧ باورش برایمان سخت است! وﻟـﮯ چاره چیست ؟!

ﻣـﮯ داﻧـﮯ ؟؟؟

راستش وﻗﺘـﮯ امشب در آﻳﻴﻨـﮧ نگاهت ﺑـﮧ نگاهمــ گره خورد، باور نکردمــ ﻛـﮧ این همان دخترکِ آروومِ ﻗﺼّﮧ ی ِ ﻣﻨـﮧ!

وﻗﺘـﮯ تارهاﮮِ سپیدِ بین موهایت را دیدمــ ، با خود گفتمــ چقدر بزرگ شده است این دخترکِ مرموزِ ﻋﻴﻨﻜـﮯ!

نخند! و اینجورﮮﺑـﮧ مردُمک ِ چشمهایمــ نگاه نکن!

آخر ﭼـﮧ ﻛﺴـﮯ در این دنیاﮮِ بزرگ باور ﻣـﮯ کند ﻛـﮧ من اینها را براﮮِ "خودمــ " نوشتمــ و قربان صدﻗـﮧ ﮮِ خودمــ ﻣـﮯ رومــ ؟!؟!!

×××

باز پناه آورده ام به سیلِ حرفهایِ ممنوعه..

مهمان میکنم شبم را به اشک و روحِ کلماتم ، شُورِ اثباتش را در این تاریکی به نور میرساند!

چه لذّتی دارد، روزهایی که حالت متلاطِم است و دلت حساس شده است به حس هایِ غریبِ تنهایی و میبینی که خـــدا شب نشینِ لحظه هایت هست! عاشقانه، همراهِ سازِ دلِ تو و تو...

مهربونم سلام..

امشب میخواهم با تو تمامیِ بغضهایی را که در گلو حبس کرده ام را در پهنایِ این صورت بیاورم!

دلگیر مشو معبودِ من!

میدانم که امشب شبِ عاشقیِ ما هست ،قصدِ جنگ ندارم ...!!

تو که میدانی به خاطرِ تو تمامی این بغض هایِ پنهان در گلویم را، این همه هجاهایِ غمگین را ثانیه به ثانیه و واژه به واژه میبلعم تا لحظاتی این چنین ناب برایت به زبان بیاورم و تو ، مرا در آغوشِ امنِ پر از مهربانیت بگیری و به دادم برسی...

به دادم برس که سایه هایِ شک و تردید اسیرم کرده اند و مُدام سیلی میزنند...

خودت میدانی که چقدر خاطرت برایم عزیز است و جز رضایت ِ تو هیچ نمیخواهم...

با تو تمامِ تردیدهای ِ کُهنه و نخ نمایم شکافته میشود و هیچ نمیماند جز آرامشِ این دلِ بیتاب...

راستی تو بگو ماهِ شبهایِ تیره و تارِ زندگیم، کدام یک از ما عاشق تریم؟من که جز رسیدن به تو هیچ نمیخواهم، یا تو که آرامش مرا میخواهی؟

مهربانا خوب میدانم که میدانی این ها را برایِ چه گفتم...

میدانم که میدانی امشب سالگردِ عاشقیه ما هست...

این رو شناسنامه و رهگذره ِ خاطراتِ بیست سالِ پیش میگوید...یادت میآید آن روز ِ زمستانی برفی را که زیباترین هدیه را من دادی؟ تو از وجودِ خودت بر من دمیدی و من متولّد شدم...تو عشق، مهر و محبّت ، احساس ِ دوست داشتن بر من نهادی...این نهایت هدیه ایست که به هر بنده ای داده ای ولی ای کاش چشم و گوشِمان را بینا و شنوا به خود میکردی...

ای که دردهایم را درمان و اشکهایم را پایانی...

من وقتی آغاز میشوم که به تو رسیده باشم ... آنگاه تولّدِ دوباره مبارکم باد...!

سالگردِ عاشقیمون مبارک...

+نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت23:38توسط Mar Mar | |

"یک عمر هر دردی به من دادی،حس می کنم عین ِ نیازم بود،جایی که افتادم به پایِ تو،زیباترین جای نمازم بود..."

سلام.

گمگشته ی عزیزم این نظرو واسم گذاشته...

اگر در کهکشانی دور دلی,یک لحظه در صد سال, یاد من کند بی شک,دل من در تمام لحظه های عمر, به یادش میتپد پرشور. کاری که من هیچوقت نتونستم انجام بدمش و توداری به نحو احسن بهتر از روزای قبل انجام میدی.حرف زدنو نوشتن واسم اونقدر سخته که بخودم اجازه نمیدم حتی دست به قلم بردارم. و تو انگار تمام حرفای منو میخونی و اونارو رو کاغذ مینویسی, وقتی نوشته هاتو میخونم بقدری ارامش میگیرم و انقدر از وجودت در کنار خودم خوشحالم و همیشه به خودم افتخار میکنم که ی همچین کسی و تو زندگیم دارم,اگه حرفی نمیزنم دلیل نمیشه ک نوشته های تو خوب نیست انقد خوبه که نمیدونم چی بگم. شاید حرفای جدیدی میشنوی اخه من ادم گفتن این حرفا نیستم ولی از وقتیکه تو زندگیم وارد شدی زندگیم جور دیگه ای شده, همیشه از خدا میخوام که تورو هیچ وقت ازم نگیره. بیشتراز خودم کمتر ازخدا دوست دارم.

نوازنده ای پیرو درمانده بود. ز خلق جهان روی گردانده بود. نه از کهنه بر جای چیزی, نه نو, که از بهر روزی گذارد گرو. یکی ساز فرسوده در خانه داشت, به بازار شد, در حراجش گذاشت. غبار زمان بر رخش ریخته, زبان بسته , یک عمر آویخته! بر اوسالها کس نیازیده دست مگر بغض اورا تواند شکست! فروشنده فریاد آغاز کرد. دو دینار قیمت برآن ساز کرد. چو تکرار و اصرار ,بسیار رفت, به سختی بها تا سه دینار رفت! نوازنده راغم بر اتش نشاند, نهیبی دلش را اتش کشاند. سبک, دست لرزان فرا پیش برد,غبار از رخ همزبانش سترد. به هر سیم دست نوازش کشید, ز آواش بانگ موافق شنید. به سامان رساندش ز آشفتگی, رهانیدش از آن فروخفتگی. سزاوار سر پنجه آراستش به حالت همان شد که میخواستش . چنان گرم با ساز دمساز شد, که درهای هفت آسمان باز شد.

دو همدرد _پرورده یدست غم, فتادند از جان و از دل بهم! شکستند بیپرده بغض گران, ز جور زمانه حکایتگران. نوایی چنان دلکش و دلنواز , که هر رهرو از ره فرو ماند باز! جهانی از آن حال خوش در شگفت, که آتش به دلهایشان در گرفت. دو همدل خریدند بازار را! فزودند جوش خریدار را. به سودای آن ساز خاطر نواز, ز هر سو همه دستها شد دراز!... فروشنده اینبار گفت از هزار! سه چندانش افزوده شد بیست بار! شگفتا ! نوازنده ی بینوا, نمیگشت دیگر ز سازش جدا! سر از سیلی سرخ غیرت نتافت, ز همت حیاتی دگرگونه یافت. هنر را نه همسنگ کالا گرفت, بدین شیوه اش کار بالا گرفت. چو همت کند با هنر آشتی, جهان از تو باشد چه پنداشتی؟! ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

کار تو هم کم از هنر این مرد نداره, قدر خودتو بدون تو خیلی با ارزشتر ازینایی حتی با ارزشتر از نوشته هات. امیدوارم هر روزت بهتر از قبل باشه و تو زندگیت موفق باشی. افسانه ها می گویند: خوشبخت ترین انسان زمین را میتوان سوار بر اسبی تک شاخ یافت با چشمهایی بسته! من تورا بر آن اسب دیده ام. چشمهایت را باز کن تا باور کنی که بهترینی !

×××

گاهی وقتها لازم نیست که یه قلم دستت بگیری و از احساست، از اون چیزی که تو دلت میگذره بنویسی . گاهی وقتها انقد صاف و صادق تو عمل ها پا پیش میذاریم که دلیلی واسه ثبت شدنشون نمیمونه. اون میره تو دلت، میره تو صدوقچه ی ِ خاطرات و روزهای ِ قشنگت و میشه یه نماد، میشه یه حس ِ قشنگ ، میشه تــو. تویی که خیلی دیر پیدات کردم. ولی دیگه نمیخوام از دستت بدم. میخوام از تک تک ِ ثانیه هاییِ که پیش ِ رو داریم و هستیم استفاده کنیم و بهترین هارو در کنار ِ هم رقم بزنیم. همیشه از خدا خواستم که تورو ازم نگیره و هیچ مانعی بینِ منو تو نذاره که واقعأ حتّی فکرش واسم مرگ آوره.

خیلییییی دوستت دارم و ممنونم ازت واسه همه لحظه هایِ بودنت...

×××

معمولأ همه ترم ِ آخر درسایِ عمومی و آسون رو بر میدارن، من از 21 واحدی که برداشتم 20 واحدش تخصصیه و  اون یه واحدم تربیت بدنیه!حالا بماند که کارآموزی و پروژه ی ترمِ آخر چه بساطی واسمون دُرُست کرده!

برگِ 25.11.90 دفترِ خاطراتم منتظرِ لمسِ نگاهته! (مخاطب ِ خاص)

حسابی این روزا تلخ شدم و بی حوصله و ...

دعام کنید.

+نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت11:56توسط Mar Mar | |

اﻟﻬــﮯ !
اﮮ رُهاننده ِ روح و جانِ مَن
اﮮ مهربان ‌ترین ِ مهربانان!
بازﮔﺸﺘــﮧ ‌اَم ﺑــﮧ سوﮮ ِ تو
بگُذار تا در آغوُش ِ اَمن ِ تو پناه گیرم
اﻟﻬــﮯ !

بینش و نگاهَم را ﺑــﮧ زندﮔــﮯ تغییر دِه
وَ ﺑــﮧ چَشمانم تَوان ِ دیدَن و ﺑــﮧ گوُش ‌هایـم توُفيق ِ شنیدن دِه
تا عــــشـق ِ تو را تا پایان حفظ کنم...

 

سلام،امیدوارم که حالتون خوب ِ خوب باشه.

طبق ِ قولی که داده بودم قرار شد نظراتون رو تویِ پُست ِ جدیدم بزارم.

 

"داداش رضا111"

✔ سلام
به تو و من خودم به خاطر دو ساله شدن وبلاگ تبریک می گم به شما به خاطر این وب و تمتم نوشته های قشنگ و به خودم بابت اینکه سعادت داشتم تقریبا هفته ای سه تا چهار بار بیام از نوشته و شعر های قشنگت لذت ببرم

اعتماد به نفس حال کردی

"سوگل جون"

✔ سلام عزیزم

تولد ِ وبلاگت مبارک

تولده دور هم بودنامون...

تولده خنده های از ته دلمون...

حتی تولده همدردی کردنامون با هم دیگه و گریه کردنامون...

حتما یادته اون روزا همه پیش هم بودیم...
با هم ... کنار هم ...

دلم واسه همه تنگ شده

من همیشه میام وبت

همیشه نوشته هاتو می خونم

شاید همون روز بخونم و نظری نذارم شاید فقط بنویسم دوست دارم و چند روز بعد بیام بخونم

یه وقتایی با نوشته هات اشکم در اومده یه وقتایی باعث شده فکر کنم یه وقتایی سبک شدم

یه وقتایی از اینکه حس کردم ناراحتی دلم گرفته

یه وقتایی حرصم در اومده که چرا همش غـــــــــــــــــــــــم؟

ولی همیشه یه چی ثابت بوده تو احساسم به خودت و نوشته هات اونم حس دوست داشتن ِ

نوشته هات دلی ِ ساختگی نیست با کلمات بازی نمی کنی که واژه ی بهتر جمله ی بهتر یا متن بهتر ی بسازی

روحت درگیر میشه عجین میشه با نوشته هات

این احساس ِ من ِ

در مورد خودت باید بگم

حس می کنم بدی تو ذاتت نیست

پاک و مهربونی

قالب قبلی ِ وبت یه گل سرخ سفید بود با دیدنش تو تو ذهنم تداعی میشدی

میدونی که من اهل تعارف و خودشیرینی و این حرفا نیستم

حرف دلمو همیشه رک و راست میزنم حتی اگه طرف مقابلم برنج ِ

تو یه دختر ِ خوب و متین و با احساسی

شاید یکم زیادی احساساتی

میدونی مرضیه , من منتظرم یه روز که زیاد هم دور نیست از شادیات , از خوشیات , از اتفاقای خوبی که به زودی واست می افته به همین خوبی بنویسی و ما چشامون اینبار از شوق تر بشه...
با یه دنیا ارزوهای خوب و خواستنی واسه تو دوست ِ مهربون و دوس داشتنی

"ستایش جون"

✔ سلام عزیزم
تولدت مبارک ایشالله 120 سال اینجا تولد بگیری و خاطرات عالی بنویسی و حتی نوشته های غمگینت هم محشرن که ادم رو جذب میکنن


گلم تو کلا ادم ارومی ولی درحین ارومی بی نهایت عالی هستی
من نظرم اینه تو بهترین دوستی برا هرکسی بهترین هستی
دوست دارم گلم
ایشالله همیشه اینجا با قلمی که تودستت میگری و می نویسی پا برجا باشه

بهترین هارو برات ارزو دارم موفق باشی

"تبسم جون"

✔ سلام مرضیه جونم.تولد وبلاگت مبارک ایشالا هزار ساله بشه ایشالا همیشه وجود مهربون و قلم پر احساست باشه و بنویسه

اولین باری که وبلاگتو خوندم ی جوری ی حس آرامش کل وجودمو پر کرد احساس میکردم روی ی پله که رو به آسمونه ایستادمو دارم با خوندن خط ب خط نوشته هات به خدایی که خیلییییییییییییی بهش بد کردم خیلیییی وقتا فراموشش کردم نزدیکتر میشم یادش تو ذهنم پررنگ تر میشه ....آروم میشم...اشک میریزم...میخندم...شرمنده میشم....شکر میکنم...توبه میکنم....گله میکنم...درد دل میکنم با اون مهربونی که مخاطب بیشتر نوشته هات بوده... همه ی این احساساتو نوشته های قشنگت بهم میده...ممنونم ازت بابت همه چی .
بابت روزایی که سنگ صبورم بودی...بابت خوبیات ...مهربونیات....ممنونم مرضیه جونم
وجودت آرومه و همیشه بهم آرامش داده .دوست دارم دوست خوبم

"جامونده ِ عزیز"

✔ سلام
اولا تولد وبت مباااارک
بعدشم من که همیشه از نوشته هات لذت بردم
حتی گاهی وقتها که بهت سر زدم ولی حوصله نداشتم بخونمت کل وبلاگتو سیو کردم و بعد توو یه فرصت مناسب همه نوشته هاتو نه یک بار که چند بار خوندم
گاهی بغض کردم گاهی خندیدم ...
ایشالا همیشه موفق باشی
یا علی

 

"مهتاب جون"

✔ سلام به دوست گلم
خوبی؟
اما من با خوندن نوشته هات دربارت همچین فکری نکردم وبلاگت پر از درد دل با خداست مگه میشه کسی که رابطش با خدا اینقدر تنگا تنگه زندگیش پر باشه از غم و ناراحتی
خودت میدونی به خاطر اینجا بودنم مدیونتم برای برگشتنم اینجا مدیونتم اما متاسفانه کاری از دستم برنیومد برای جبران محبتات
نمیدونم شاید خیلی روحیاتمون نزدیک به هم نباشه شاید هم هست ولی من با خوندن تک تک دلنوشته هات آروم میشم بی تعارف میگم بوده روزایی که یه متنو قبلا خوندم اما چند روز بعد حال خوبی نداشتم یاد دلنوشته های تو میفتادم و با خوندن یکیش خیلی حالم بهتر میشد دلیلش فکر می کنم اینه که این نوشته ها حرف خودته حرف دلته
این چند خط تمام حرفامو خلاصه میکنه
تقدیم به تو :
ساده و پاک و بی هیاهو ، ساده به اندازه ی یک واژه خوشبختی دیگر نخواهم گفت : باران کی خواهد بارید . می خواهم به انتظار بنشینم و دگر هیچ نگویم به خاطرت بسپار شاید کسی از چشمان تو آموخت و اندیشه اش قد کشید تا خود خود خدا . اعتراضی نیست اگر مهتاب نباشد ، اعتراضی نیست اگر قاصدک نباشد ، ولی تو بمان تا آن طرف خوبی ها .
دوست دارم

"داداش صادق"

✔ سلام.
مطالب وبلاگتون قشنگه و ایرادی نداره- چون درد دل باخداست و متمایز میکنه با وبلاگای دیگه که تو یه موضوع پیش میره
اما سوالی که خیلی وقته تو ذهنم هست و نمی دونم چرا تا حالا ازتون نپرسیدم اینه که چرا یه مشکلی که دارید یا خواسته ای از مهربونمون دارید از اهرمهای ویژه ای که خودش گفته کمک نمیگیرید؟؟ منظورم ائمه علیهماسلام هست که واسطه خوبی هستند و آشتی دهنده و وصل کننده اند.
و در مورد شاد بودن یا غمگین بودن مطالبتون:
شاد بودن تنها این نیست که جوک بگی و بگو بخند باشه و بزن بکوب باشه.این حرف از خدا و عشق ، شادی بی حد و حصری داره که کمتر کسی میتونه داشته باشه .مگر اینکه اینجوری راحت با خدا بشینه دردو دل کنه دعوا کنه و به قول شما خودشو برای خدای خودش لوس کنه.
ممنون که صفحه تونو به شکل اولش برگردوندید

 

" آقا مجتبی"

✔ سلام.سلامی به گرمی دوست داشتن شما! کاش صدای دل ماهم گوش دادنی بود!!!
نمیدانم ازچه بگویمو از چه خاطره ای و از چه دردهایی سخن به میان بیاورم.حرفهایی که وقتی میخوام بزنم تبدیل به بغض میشه*حرفهای دل همه قطره هایی میباشند که قطره قطره جمع میشن، پس حرفاموقبلن زدم*.
به صدای دل من گوش کن**صداهایی که همیشه درون تک تک کلماتشون هزاران خاطره نهفته است"هزاران آرزو و امید"هزاران تجربه و نصیحت"پند و اندرز"خاطرات جاودانه بچگی و حال"(و دردودل های یه عاشق که طعم عشق را چشیده است و از کرانه های عشق و عاشقی به ستوه آمده است و شعر میگوید و ردپایی از عشقش را در دل نوشتهایش و شعرهایش میتوان به وضوح حس و درک کرد" و خدای که عشقش رادرک کرده و این قدرت را درون او و نوشتهایش نهاده تا عشقش را با کلمات و هجاهای ناگفته که در درک ما زمینی ها میگنجد سخن بگوید و گرنه این همه سکوت تنهای عشق را چگونه میتوان یکجا درون کسی پیدا کرد؟
آری تو بهترین و دوست داشتنی ترین هستی!!
زیبای کلمات تو از درخشندگی درونت برای من پیامد دارد.
نمیدانم از کجا بگویم!؟ حرفهایم همیشه تکراری است"اما حرفهای شما واسم همیشه زیبا و جدید و پر از نور و احساس لطافت پاکی بود و هست"""
وابستگی من به شعرها و دل نوشتهاتون بیش از انتظارخودم بود یعنی نمیدونم چرا وقتی دلم میگیره و دوست دارم به جمله ای و یا…..تکیه کنم تنها و تنها قلبم منو به نوشتهاتون میکشاند"
نوشتهاتون آدم و یاد عشقو عاشقیش میندازه!!
وقتی با وبلاگتون اشناشدم واسه اولین بار هم نمیدونستم نظرمو بدم!!

اصلا اینترنت نمیرفتم اما حالا حداقل یه روز در میون حتما باید سری به نوشتها تون بزنم" چون واقعا حس عاشقیتون آدمهای بی احساسی همچون منو به درد میاورد که واقعا عشق مقدس ، عشق هزاران دوست داشتن است.
زیباترین وبلاگ"بهترین قالب "زیباترین نظرها"پر ثمرترین جملات و نوشته ها فقط و فقط واسه خودتونه. چون نوشتهاتون از دلتون بیرون میاد.یه دل مهربون که با نوشتهاش ادمو دیوونه میکنه"اونهای که شما رو ندیدن شاید مهربونیتونو درک نکنن اما من که میشناسمتون تنهادختری که 120%میشه بهش اعتماد کرد و پی به پاکیش برد جز خودتون کسی رو ندیدم. اینو از ته دلم میگم.
کاش همه مثل شما بودن. اون صداقت و پاکی در درونشان بود"تمام دل نوشتهاتونو دوست دارم وبعضی موقع ها زل میزنم بهشون تا ازتک تک کلمات حرفهایی بکشم !! اما اینگار دلم صاف و صادق نیست و درکشان برایم بعضی مواقع سخت است

عاشق این جملتون شدم…..پلکهای مرطوب مرا باورکن !این باران نیست که میبارد!صدای خسته من است.که ازچشمانم بیرون میریزد!آن هم فقط بخاطر عشقی که بودنش راحس میکنم"اماچاره ای جز سکوت ندارم…!

 راستی تولد دو سالگیه وبلاگتونم مبارک ایشالا تولد 130سالگی وبتون*

و مرسی و ممنون که وقت گذاشتین این مطلب بهم ریخته رو خوندین"و خیلی ممنون که منو تو غم و شادیهاتون شریک کردین و لطف داشتین بهم و دارین""

هر جا هستین براتون ارزوی بهترینارو دارم "در اخر صمیمانه دوستتون دارم"به امید روزهای خوشتون التماس 2آآآ . ارادتمند شما مجتبی
سکوت...
این است....
سهم من از بی کران عشق
آری سکوت

"ندبه ی باران"

✔ سلام دختر دوست داشتنی

ممنونم که فراموشم نمی کنی خانم

راستش در مورد نظر سنجی وبت :
من خودم اینجوری ام که لحظات عاشقانه ام را همان دم ثبتش می کنم اما در دفترچه ام...
آخه هروقت علنی ش کرده ام بعدش تا مدتی ..........

اما در مورد خودت و مطالبت :
زیبا و فوق العاده زیبا هم خودت هم مطالبت
و
من دوستت دارم زیاد

یاعلی

"شکوفه جونم"

✔ مــــرمــــر ... يه دختر ِ مهربون ُ دوست داشتني كه براي ِ شنيدن ِ حرفات ، دلتنگي هات ، دردو دلات هميشه آمادست ... حرفاش آرام بخشه ، شنيدن ِ صداشم همينطور ... دوستيه كه تا حالا نديدمش ولي خيلي بيشتر از دوستايي كه هر روز ميبينمشون دوسِش دارمُ بش وابَستم ... باش خاطره هاي ِ زيادي دارم باش خنديدم گريه كردم دلتنگيامو قسمت كردم پاي حرفام نشسته پاي حرفاش نشستم خيلي از رازامو ميدونه ... چون قابل ِ اعتماد ِ ... خيلي از وقتا با رفتارم رنجوندمش ولي دلش انقد بزرگ بوده كه دوباره تونسته منو توش جا بده و دوسَم داشته باشه ... كمي مغروره ! گاهي خيلي شيطون ميشه :) گاهي هم انقد آرومه كه آرامشش رو تو هم تاثير ميذاره و باعث ميشه دلتنگي هاتو فراموش كني ... خلاصه كلام اينكه من يكي كه عاشقشم :)

وبلاگش ُ حرفاشم كه ديگه نيازي به تعريف نداره ... "بقول ِ گفتني هر آنچه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند...!

دوست دارم عزيزم

 ××××

✔ من واقعا نمیدونم چی باید بگم در برابر ِ این همه لطفی که بهم دارید. من لایق ِ این همه محبّت نیستم. خدارو شکر میکنم که همچین دوستایِ خوبی بهم داده و من چقدر از این بابت خوشحالم. از همتون تشکر میکنم. از...

داداش رضایِ عزیز،دوستِ قدیمی و مهربونم که از روزِ اوّل همراهم بوده.

سوگل جون،دوستِ همیشه همراه و یاد آورِ خاطراتِ قشنگ ِ اون روزها!!!که همیشه با خوندنِ وبلاگت تک تکِ خاطراتِ قشنگِ باهم بودنمون برام زنده میشه. برایِ روزایی که تکرارش برام آرزوئه.

ستایش جون،آبجی گلم،رفیقِ با معرفتِ خودم که بی نهایت دوستت دارم و باور کن که هنوزم پایِ اون قولم هستم؛)

تبسم ِ گلم،دوستِ خوب و مهربونم که همیشه بهم لطف داشته. دخترِ خونگرم اهوازی که حرفات خیلی شیرینه واسم.

جامونده ی ِ عزیزم که همیشه با خوندن ِ حرفات آرووم میشم. یه حسی تو نوشته هات هست که تمامِ روزایِ عاشقیمو یادم میاره!

مهتاب ِ جونم،که تو خودت انقدر خوب و با محبتی که احتیاجی به جبران نیست گلم. واقعا بودنت برام یه دنیا ارزش داره.

داداش صادقِ عزیز که همیشه همراه ِ من بوده . در جواب ِ سوالتون باید بگم که خیلی وقتها ازشون کمک گرفتم و کمکم کردن. امّا این حرفا که مینویسم مخاطبِ خاصشون مهربونمونِ و  همیشه حرفایی بوده که از دلم گذشته و نوشتم. یه حرفایی که فقط باید به خودش گفت. منحصربه خودشه و اون لحظه فقط ذاتِ عظیم و رحیمش هست که آرامشو بهم هدیه میده.

آقا مجتبی که نمیدونم چجوری باید ازتون تشکر کنم بابت این همه مهربونی و لطف.هم تویِ این دنیایِ مجازی و هم تو دنیایِ واقعیمون.

ندبه ی باران،رفیقِ عزیزم که همیشه پُر از انرژی مثبت و اندیشه هایِ قشنگه. همیشه حرفاتو دوست داشتم و دارم.

 و شکوفه ی عزیزم, عشقِ منه! همیشه تو همه ی لحظه ها پیشم بودی و کمکم کردی.خیلی وقتها با ناراحتیام ناراحتت کردم و تو انقدر صبوری که چیزی بهم نگفتی. پای ِ دلتنگیام نشستی و دلتنگی هامو دلتنگی کردی!چه خنده هایِ از ته ِ دلی که از پشت ِ همین موبایل ها روی ِ لبام آوردی!:) واقعا خاطراتمون هرچند پیش ِ هم نیستم هم زیباست.خیلییی دوستت دارم.

✔ راستش با خوندن حرفایِ همتون انگاری جونِ دوباره گرفتم. یه انرژی ِ مُضاعَف. یه حسِ خاص که این حس فقط مال ِ خودمه چون دوستای ِ گلی مثل ِ شما دارم و خیلی برام عزیزید. و انقد صمیمانه برام نوشتید.

از خیلی دوستایِ دیگه ای که شاید بارها اسمشون رو تو قسمتِ نظرات دیدید تقاضا کردم که دعوتم رو بپذیرن ولی هرکدوم بنا به دلایلی نیومدن. گله ای نیست! از اون عزیزا هم تشکّر میکنم!!!

همچنین از آقا مهرزاد نویسنده یِ وبلاگ اشک ِ قلم ، فاطی نویسنده یِ وبلاگ با من بمان تا انتهایِ بودن و مریم عزیز، دوست ِ خوبم تشکر میکنم بابت تبریک و لطفِ بی انتهاتون.

برایِ بودنتون ممنون

×دوسِـــــــتون دارم×

✔ رفیق ِ سفر کرده چقدر اِسمِت بین ِ این عزیزا خالی بود...

✔ عشق چنان شیفتگی در نهانِ خود دارد که سخت ترین دلها نیز هوس شنا در آن را میکنند!

"سپندارمذگان"، روز ِ عشقِ  ایرانیانِ باستان، پیشاپیش همایون باد.

✔چقدر آب و هوایِ بارونی ِ این روزا رو دوست دارم... :)

+نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت22:34توسط Mar Mar | |

ﺑﺎﻣَﻨــ ﺣَﺮﻓـــ ﻧَﺰَﻧـــ

ﻛﺎﻓﻴﺴﺘــ ﺑﻮُﮮ ِ ﻧَﻔَﺴــ ﻫﺎﻳَﺘــ ﺑـــﮧ ﻣَﻨـ ﺑُﺨﻮُﺭَﺩ

ﻣﻴﻔَﻬﻤﮯ ﺁﻧﭽــِـﮧ ﺭﺍ ﻛـــِﮧ ﻧَﺒﺎﻳَﺩ

ﺑـــِﮧ ﻣَﻨــ ﻧﮕﺎﻫـ ﻧَﻜُﻨــ

ﭼَﺸﻤــ ﻬﺎ ﺯَﺑﺎﻧــِ ﺩِﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﮯ ﺩﺍﻧَﻨَﺪ

ﻧﮕﺎﻫَﺘـــ ﺭﺍ ﻏَﺮﻳﺒﺎﻧـــِﮧ ﻛُــﻦ ﺑﺎ ﻣَﻨــ

ﻛﺎﺭ ﺩَﺳﺘــِ ﺩﻟَﻤـــ ﻣﮯ ﺩَﻫَﺪ ﺍﻳﻨـــ ﻧِﮕﺎﻫـ ﻫﺎﮮ ِ ﺩِﻟــ ﻓَﺮﻳﺒَﺘـــ

ﭼﻴﺰﮮ ﻧﮕـﻮ

ﻛﺎﻓﻴﺴﺘـــ ﺻِﺪﺍﻳَﺘـــ ﺭﺍ ﺑﺸﻨَﻮَﻣــ

ﺁﻧﻮَﻗﺘـــ ﻟﻮ ﻣﮯ ﺭَﻭَﺩ ﺗﻤﺎﻣـــِ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧـــ  ﻛـــِﮧ ...

ﺩﻭُﺳﺘَﺘـــ ﺩﺍﺭَﻣـــ  ❢❢

+نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت12:4توسط Mar Mar |

سلام. امروز یه روز ِ خاصّهِ!

امروز تولّد ِ دو سالگی ِ وبلاگمه!

شاید تا الآن اونایی که اینجارو میخونن احساس میکُنن که من یه دختر ِ هَمیشه ناراحت و غمگینم که همش دارم گریه میکنم و از غم مینویسم و تو دنیایِ شعرها و دل نوشته هایِ غمگینم گُم شدم !

 امّا نه، اینطوری نیست. منم مثهِ همه میخندم، شادی میکنم ، بعضی وقتا هم خیلی بیشتر از بقیّه !

اینجا و نوشته هاش هَمدم ِ تک تکِ لحظه های ِ زندگیم بودن که ازشون نوشتم. اینجا "دفتر مشق ِ خاطراتمهِ!" وقتایی که دلم گرفته، وقتایی که اتّفاقی افتاده و ازش ناراحتم، وقتایی که خوشحالم، وقتایی که یه حرفایی دارم با یه مخاطبِ خاصّی، و مهمتر از همه حرفهایِ نگفته ای که کلامَم تو گفتنشون حَقیره!

به نظرم همه آدمها باید یه جوری احساس ِ خودشو خالی کنن. واسه این تخلیهِ روحی هم همیشه دنبالِ بهانه اند. بعضیا با یه حادثهِ معمولی، بعضیا با یک زیارت، بعضیا در خلوت، بعضیا تو جمع، بعضیا با گریه ، بعضیا با خنده و خندوندن ِ دیگران، بعضیا با دادو بیداد....

منم واسه اینکه آرووم بشم مینویسم! پس خیال نکنید که من همیشه آدم ِ ناراحتیم! من اوج ِ آرووم بودنم وقتیه که مینویسم!

 تو این دو سال خیلی ها همراهیم کردن و خیلی بهم لطف داشتن و دارن. و همیشه با نظرایِ خوبشون کُمکم کردن. از همه دوستام که تو این دو سال همراهیم کردن، نوشته هام و خوندن، تشویقم کردن، ایرادهای ِ کارمو گفتن.... تشکّر میکنم که باعث شدن من و این وبلاگ بمونیم و به کارمون ادامه بدیم!

بارها پیش اومده که تصمیم گرفتم برم و دیگه نیام، دیگه ننویسم! ولی واقعا دل کَندن ازتون واسم مُمکن نیست. من خیلی ناتوانم که بتونم تمامِ روزهایی رو که باهم بودیم،تمامِ خاطراتِ مشترکمون، تمام خنده ها و گریه هامون پشتِ این سیم هایِ مخابراتی تویِ این دنیایِ مجازی که بارها و بارها از دنیایِ واقعی برایم قشنگتر بوده رو فراموش کنم و برم. تمام ِ خاطراتی که فقط من و شما بودیم و پُر بود از لحظه هایِ تلخ و شیرین...

هیچوقت نمیتونم فراموش کنم روزایی رو که خیلیهاتون از پُشتِ همین مانیتور به دردِ دلام گوش دادین، باهام حرف زدین و خنده رو لبام آوردین.

وقتی چند روزی نبودم و میومدم نظراتونو میخوندم جونِ دوباره میگرفتم. من واقعأ به بودنتون معتاد شدم! خیلی وقتها با کامنتهاتون از ته دل خندیدم و خیلی وقتها اشک ریختم.

ببخشید اگه اومدید اینجا و نوشته های ِ قلم ِ من باعثِ ناراحتتیون شد، تویِ چشمایِ قشنگتون اشک نشست و خاطرِتون آزرده شد... بذارید به پایِ این دلم که بعضی وقتها بهونه میگیره!

میخوام یه خواهشی ازتون کنم...

میخوام که نظر ِ شخصیتونو در موردِ "من" و وبلاگِ " به صدایِ دل ِ من گوش کن" و "نوشته هاش" بگید.

قصد دارم پُستِ بعدیم و اِختصاص بدَم به نظراتِ تک تکِ شما دوستایِ عزیزم.

"دوسِتون دارم"

×××

✦ خیلی وقته که میخوام از دوستام بنویسم، از خوبیهاشون، از مهربونیهاشون، از با معرفتی هاشون از... یه روز این اتّفاق میوفته حتمأ، البته اگه عمری باشه !

زهرا جونم تولدتو بهت تبریک میگم،از صمیم قلب واست آرزویِ خوشبختی و سعادت دارم.کاش میتونستم تواین روزِ قشنگ که روزِ تولدته کنارت باشم ولی حیف که فاصله ها...

دوستت دارم

✦ خدارو شکر امتحانام با موفّقیت تموم شد...پیش به سویِ ترمِ آخر!

×××

✦ یک عُمر به خدا دروغ گُفتم و  خدا هیچگاه به خاطر ِ دروغهایم مَرا تنبیه نکرد...

میتوانست، امّا رُسوایم نساخت و مرا مورد ِ قِضاوت قرار نداد.

هر آنچه گُفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.

هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد...

امّا من...!

+نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1390ساعت21:43توسط Mar Mar | |

"مهربــــــون" سلام....

"گاهی وقتها تویِ زندگیهِ آدما لحظه ای متولد میشه که روحِ اونارو وسیع تر از آسمون و رقیق تر از بارون میکنه. مثلِ وقتی که یه نفرو خیلی دوست دارن. مثلِ وقتی که دلشون خیلی براش تنگ میشه. اینجور موقع ها آدما حاضرن تمامِ هستیشون رو بدن تا بتونن درست همون لحظه یِ دلتنگی اون فرد رو ببینن.

گاهی وقتها آدما خیلی از هم فاصله دارن. اینجور موقع ها حاضرن همه هستیشون رو بدن تا فقط برایِ یک لحظه نزدیکِ هم باشن و طعم ِ صدایِ همدیگرو مزه مزه کنن. لهجه نگاهِ همدیگرو با تمام ِ وجود حس کنن.

گاهی وقتها بعدِ مدّتها دوست داشتنی ترین فردِ زندگیشونو میبینن. اینجور وقتها حاضرن تمامِ هستیشون رو بدن تا زمان برایِ همیشه متوقف بشه.

"مهربــــون" میخوام که یه چیز رو بدونی،فقط یه چیزی.... که گاهی وقتهایِ آدما "ای کـــــاش هایِ زندگیه منه!""

ای کــــاش با بی تفاوتی از کنارِ لهجه یِ دلتنگی هام نمیگذشت و میدانست که تکثیر میشوند و نمیمیرند سلوهایِ خواستنش در من...

ای کــــاش میدانست که یادِ او هر لحظه با من است، تنهایی هم که پابه پایم میدود...

ای کــــاش میدانست وقتی هم که نیست جمعمان جمع است...من، تنهایی، یادش...

ای کــــاش میدانست هر لحظه با تمامِ وجود بودنش را مثلِ ماهیِ تشنه به آب طلب میکنم و عطرِ وجودش را برایِ همیشه در شُش هایم نگه داشته ام تا بهانه ای باشد که نفس کشیدنم را از یاد نبرم...

ای کــــاش میدانست صبح ها چشمهایم را به اشتیاقِ دیدن ِ چشمهایِ دل فریبش باز میکنم...

ای کــــاش میدانست که تمامی ِ هستی ِ من است و تمام ِ داشته هایم و تمام ِ آرزوهایم و نهایت هدیه ای که میشود آرزویش را داشت...

ای کــــاش میدانست که دیگر به جنون رسیده ام و سفر نزدیک است، سفر به نیستی...

ای کــــاش میدانست که همیشه دلم بهانه اش را میگیرد و دیوانه وار وجودم را زیرو رو میکنم تا شاید بیابمش...

ای کــــاش میدانست که خودم شده است!!!

دلم...

روحم...

قلبم...

دستم...

چشمم...

اصلا خودِ خودِ من شده است ولی با این حال از من دوره، دورتر از ستاره هایی که هرشب از آسمون چشم هایِ اشک بارم را میبینند...

ای کــــاش میدانست که همیشه غمگین اویم...

ای کــــاش میدانست که خسته ام از روزهایِ نداشتنش، نبودنش، کم بودِ حضورش...

ای کــــاش میدانست که تمام این هجاهایِ غمگین که در گلویم مانده است فقط به خاطر او تبدیل به شعر میشوند...

ای کــــاش...

"مهربــــون..."

تا کـــی این ای کاش هایِ من ادامه داره؟

تا کـــی این دستهایم برایش شعر بنویسند و او نخواند ؟ کاغذ و قلم خسته شدند از بس حجمِ دلتنگیهایم را به دوش کشیدند...

تا کـــی آتش عشق در چشمانم غوطه بزند و او نبیند؟

تا کـــی صبوری؟

تا کـــی این روزایِ بی هدف؟

تا کـــی منتظر بمونم که جوابِ سوالامو بدی "مهربــون" ؟؟؟؟

 

 

برایِ تویی که اینارو نمیخونی !!!

چهـــ فایـــــدهـــ ؟!

مـَنــــ اگــــر زیـــباترینـــ شِــعرهـایـــِـ عـالَـــمـــ را هــَمـــ بـِسُـرایــمـــ بـاز هــَـمـــ تـو بـا هـیچــ حِسّیـــ مـیــ گــوییـــ زیبـاسـتــ و بیـــ تفـاوتــــ از کنــارَشـــ میــــ گُـــذریـــ !

چِهـــ فایـــدهـــ وقتــیـــ کهـــ چِـشــمهــایــِـ مَـنـــ از بیــــ تـَفـــاوُتــیـــ تـــو اشــکــ بار میـــ شــونـــد و تــو هـَرگــِز نَخــواهـــی فَهـــمیـــد لـَهـجـِـهـــ یـــ ِ نا آشـــنایــِ هَمیـشِــهــ اَمـــ را؟

چـِهـــ فایـــــِدهـــ ؟! اینــ هَمـهـــ اِحساســ کِهــ دَر مـــَن بـــرایـــــِ تـــو وجــــود دارد؟

چـِهـــ فایدهـــ اینـــ هـَمهـــ دوســتــَتـــ دارمـــ هـــاییـــ کهـــ در دَهـــانَـــمــــ تـَلـَـمـبـار شـُـدهـــ استــــ برایــــِ تـــو ؟

چـِه فایــِـدهـــ وقتـیـــ تـــو هـَـرگـــز نـَخواهـــیـــ فَهـمـیـد کـِهـــ اینـــ هَمـهــ احساســـ برایــــ ِ تـــو تـَــبدیـــلــــ بهـــ شـعر میـــ شـَوَنــد، اینــ هَـمهــــ اشکــهــایـیـــ کهـــ ازبیـــ تـَفاوُتـیــِــ تـــو بـَـر گـــُونــهـــ هـایـمــ میـــ ریــزنــد؟

چهــــ فایـــدهـــ ؟

ولیـــ بـــاز همــــ "دوسـتتـــ دارمـــ" بــا اینـــ همهــــ بیـــ فایــدگیــــ !!!

 

عاشقانه هایی که برایِ تو در وجودم رشد پیدا میکنند دیگر سر ریز شده است!

اینو واست نوشتم با اینکه میدونم نمیخونی شاید یکم آرووم بشم.

+نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت23:59توسط Mar Mar | |

● آن لحظه که دلتنگ میشوم ، هوس ِ باران را میکنم!

آن لحظه که اشکهایم از چشمانم سرازیر میشود، دلم یک خیابان ِ خلوت را میخواهد که بر رویِ جدولهایش راه بروم!

دلم میخواهد تنهایی در زیر ِ باران بدون ِ هیچ چَتر و سر پناهی قدم بزنم! قدم بزنم تا خیس ِ خیس شوم!

خیس تر از آسمان...

خیس تر از قطره هایِ باران...!

خیس تر از ابرها...!

دلم میخواهد همچنان زیر ِ باران بمانم، نمیخواهم باران قطع شود، میخواهم همچُو آسمان که بُغضَش را خالی میکند، خالی شوم از دلتنگی ها، از این شبِ پُر از تنهایی!

تنها صدایِ قطره هایِ باران را میشنوم که بر صورتم میخورند و با اشکهایم هم مسیر میشوند!

دلم میخواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند!

باران مرا آرام میکند، مرا از غصّه ها و دلتنگی ها میرهاند!

آن دَم که باران میبارد بغض ِ غریبی گلویم را میگیرد!

دلم میخواهد همچُو آسمان که صدایِ رعدَش پنجره هایِ خاموش را میلرزاند فریاد بزنم...

فریاد بزنم تا هر جایی که خدا صدایم را بشنود...

صدایِ کسی که خسته و دلتنگ با چشمانی خیس و دلی عاشق در زیر ِ باران قدم میزند... تنهایی در خیابانهایِ سرد و خالی!

فریاد بزنم:

کُجایی "زیبــایِ مَــن"؟ کُجایی که جایَت در کِنارم خالی است! در این شبِ بارانی تو را میخواهم !

کاش صدایت همچُو قطره هایِ باران در گوشهایم طَنین اَنداز شَود...!

امشب احساس میکنم بیشتر از همیشه عاشقم...

ای خـــدا به ابرهایت بگو ببارند تا شب ِ عاشقانه ای باهم در خیابانهایِ خیس داشته باشیم!!

 

*********

 

● زندگی یعنی: بخند هر چقدر غمگینی، ببخش هر چقدر مِسکینی، فراموش کن هرچند دلگیری، اینگونه بودن زیباست، هر چَند که آسان نیست...

● پی نوشت: امتحانام داره شروع میشه، اگه دیر به دیر بهتون سر میزنم ببخشید.

 "التماس ِ دعا"

+نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت20:40توسط Mar Mar | |


یه حالِ خاصّی دارم .

یادِ روزایِ مدرسه افتادم.بچه ی ِ شیطونی نبودم ولی یه وقتایی بد جور شیطنتم گل میکرد!

یادش بخیر، سالِ دوم ِ دبیرستان، یه مدرسه جدید، یه عالمه آدم های ِ ناشناس. هیچ دوستی هم نداشتم! تنها یه گوشه وایستاده بودم و به آدما نگاه میکردم.حس ِ تنهایی میکردم. ولی کم کم دیگه با بچّه ها آشنا شدم و ...

یادش بخیر، همون سال یه دبیر داشتیم، خانوم اکرمی. دبیر ِ حسابداریمون بودش. یه دفتر داشت اگه ازش میگرفتیم دیگه هیچی بلد نبود! با این حال خیلی درسش ُ دوست داشتم و با علاقه میخوندم!

یادمه همون سال امتحانِ میان ترمِ همین درس و داشتیم، منم بچّه درس خونِ کلاس بودم و کلی تمرین کرده بودم و روز ِ قبل ِ امتحانم مشکل ِ همه بچّه هارو تو درس حل کردم. فردا سر ِ جلسه امتحان دوستم یه سوالی و مونده بود، هی بهم میگفت جواب ِ این سوال چی میشه؟ راستش دلم نیُمد بهش تقلب نرسونم ! جوابشو کامل تو برگه نوشتم و بهش دادم! از شانس منم یه سوال و گیر کرده بودم، هرکاری میکردم جوابش در نمیومد! به همون دوستم گفتم جوابِ این سوالت درست دراومده؟ گفت آره! گفتم پس بهم بگو! گفت میخواستی خودت بخونی! من نمیگم بهت! آخ آخ انقد حرصم گرفت ازش! آخرشم اون از 45 نمره شد 42 و من شدم 40! داشتم آتیش میگرفتم من این همه خونده بودم از اون کمتر شدم و اون با تقلبی که من بهش دادم این نمره و گرفت! تا برسم خونه عین ِ ابر ِ بهار گریه میکردم!!!

ولی واسه امتحان ِ ترم، با نمره 100 تو مدرسه نفر ِ اوّل ِ رشته م شدم.

بگذریم....

همون سالِ دوم یه دبیر ِ ادبیات داشتیم خانوم ِ امین خاکی.

خیلی دوسش داشتم! واقعا خانوم دوست داشتنیِ بود! تدریسهایِ همین خانوم بود که منو به ادبیات علاقه مند کرد.

یه دبیر ِ دیگه هم داشتیم خانوم عزیزی که کامپیوتر درس داد. پنج شنبه ها باهاش کلاس داشتیم از شانس همون روز کلاس ِ  جبرانی حسابداری هم داشتیم! از 7صبح میرفتیم مدرسه تا 5 بعدازظهر! با اینکه خیلی خسته کننده بود ولی بهترین روزایِ مدرسه همین پنج شنبه ها بودش! موقع ِ ناهار گوشهِ حیاط ، کل ِ بچّه هایِ کلاسمون مینشستیم و ناهار میخوردیم و بعدشم که کلاس شروع میشد همه بلا اِستثناء خواب بودیم! ساعتِ اول که اینجوری میگذشت!ولی ساعتِ دوّم ُ مجبور بودیم که درس و گوش بدیم! وساعتِ آخرم دیگه واقعا خسته بودیم!! دبیرمون درس میداد ماهم قیافه هامون طوری بود که داریم درس گوش میدیم ولی هممون داشتیم تو اینترنت میچرخیدیم ! البته فقط منو دوستام!! چون ته کلاس بودیم، دبیر دید نداشت بهمون! از زیر ِ درس در میرفتیم!!!! و همیشه هم استاد که دیگه عادت کرده بود میومد روسیستمامون و اینترنتشو قفل میکرد!! آی ضایع میشدیم!

ولی بااین حال کلاسمون خیلی فعّال بود و همیشه میانگینِ نمره هامون از بقیه کلاسا بالاتر بود.

یادش بخیر...!

سالِ سوّمم دیگه همه فقط درس میخوندن! یه دبیر داشتیم خانوم ایمانی که حسابداری صنعتی و اقتصاد درس میداد. وای من واقعا این خانوم و دوست داشتم. تدریسش عالی بود. خیلی با اخلاق و دلسوز بود. واقعا با عشق کار میکرد. بنده خدا لهجه شمالی داشت همیشه بچّه ها سرکلاس اذیتش میکردن!

یه دبیر ِ آمار هم داشتیم خانوم عارفی! نمیدونم کی به این مدرک داده بود! هیچیییی بلد نبودش! سوتیی بود برا خودش!!

یه دبیر هم داشتیم خانوم شاهی که ریاضی امور مالی تدریس میکرد. میخواستیم سر به تنش نباشه از بس مزخرف درس میداد. وقتی سر ِ کلاس رو یکی کلید میکرد دیگه ول کنش نبود! خیلی هم بد اخلاق بودش!!!

 

یادش بخیر...عجب روزگاری بود. چقد خوش میگذشت.چقد بازیگوشی میکردیم. دلم خیلی واسه بچّه هایِ کلاسمون تنگ شده. اون دوسال بهترین سالهایِ دوران مدرسه م بود. بچه هایِ با معرفت، مهربون، دلسوز...یادشون بخیر.

یادمه آخرین روزِ مدرسه با دوستامون قرار گذاشتیم که 1مهر سالِ 90 همه بیان جلو مدرسه.همه قول دادن و یه برگه برداشتیم و تعهّد دادیم و همه امضا کردیم... ولی از اون کلاسِ 20 نفره فقط 4 نفر اومدن!!!

************

نمیدونم چرا دلم خواست از خاطراتم براتون بگم. بازم میگم...از روزایِ قشنگِ زندگیم.

************

• مهربونِ مهربونم...

مرسی که گاهی منو یادِ خاطراتم میندازی و بهم میگی چی بودم و چی شدم...

یادم میندازی که زندگی چقد کوتاهه. یه روز میایم و یه روز میریم این وسط این شرطه که چجوری باشیم. وگرنه هممون مسافریم...

مرسی که یادم میندازی باید قدر ِ لحظه هایِ باهم بودنمون ُ  بدونم. شاید فرصتهایِ باهم بودنمون  خیلی کم باشه!

 زیباترین زیبا...

با اینکه از تکرار سخت بیزارم اما میونِ همه واژه ها، تو تنها واژه ی همیشگی ِ من هستی!

چه تکراری ازاین زیباتر؟

************

لحظه هاتون پُر از این واژه...

************

صدفی که دل به دریا زده
در سینه اش مروارید می پروراند.
نه آن صدفی
که کنار ِ ساحل
لم داده
و حمّام آفتاب می گیرد!!

+نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت22:28توسط Mar Mar | |

"مهربانا"؛ بی تو چمدانی ست دلم که تنهاییم را در آن تا می زنم و قفلی از دلتنگی بر آن می گذارم، که رمزش حروف اسم توست....

باید چیزی بنویسم! وقتِ شکستن ِ سکوت است...!

در زیرِ نورِ سپیده ِ ماه که نظاره گرِ تنهایی ام است نشسته ام!وقتِ بافتنِ دوباره یِ کلافِ واژه هاست! با قلمی که عادت دارد هر شب حجم  ِ دلتنگی هایم را به دوش کِشد و سطرهایِ سپیدِ دفترم را سیاه کند...

میبافم...از تو، از تمامِ واژه هایی که به تو ختم میشود!از دلتنگی هایم، از خاطراتِ باهم بودنمان،از شبهایی که نگاهت در نگاهم قاب میشد در اتاقِ دلم...

میبافم کلافِ واژه هایی را که همچون پتکی بر سرم میخورند و گذشته مان را به رخم میکشد!

میبافم آسمان و ریسمان رابه هم!میبافم  مروارید ِ اشکهایم را بر تنِ این واژه هایی که اخرین شبِ پاییز را نظاره میکنند!

"مهربونم" سلام

چشمی از اشک ببخشایم که رو به آفتاب بشوید و با خود ببرد همه دلتنگی هایم را...

کنارم بنشین "معبودِ من"!

امشب یلداست و تو این شب که بلندترین شبِ سالِ، تو تنها کسی که کنارم بودی در میانِ این همه مردمانی که خزان و زیر پایشان گذاشتند و درودی نثار ِ زمستان کردند...

باورم این بود که تو هستی و من در هوایی نفس میکشم که تو در آنجایی، و ...

من، سرشار از لحظه هایِ بودنت سرم را بر شانه هایِ پُر از مهربانیت میگذارم و با تمامِ احساسم تو را در بر میگیرم...

پُر میشم از تو....آرامش همراه ِ این لحظاتِ من است...

"مهربونم"؛ من بر خلافِ دیگر مردمان بدرودی نثار ِ خزان کردم و آخرین قطراتِ اشکِ پاییزی ام را بدرقه یِ راهش...

بدرقه یِ راهِ پاییزی که خزان را به من هدیه داد و تجربه یِ عاشق گشتن و زرد شدن را ...

پادشاهِ فصلهایت به من آموخت که برایِ لمس ِ حضورت باید فقط به تو تعلق داشته باشم و بگذرم از سدهایی که تورا از من دور میکند...

حتّی اگر همچون برگِ زردِ پاییزی از شاخه جدا شوم...

"همدمِ صدایِ سکوتِ قلبِ من..."

چیزیهاییست که نباید بگویم...تو خود باید بشنوی...!

**********************

اینکه چقدر از آن روزها گذشته،

یا اینکه چقدر هر دویمان عوض شده ایم،

یا اینکه هر کداممان کجایِ این هستی افتاده ایم...اصلا مهم نیست!!!

باران که ببارد، هر وقتی که میخواهد باشد...

دلهایمان هوایِ هم را میکند...!!

چقد این روزا لحظه هام مثل ِ آسمون بارونیه...

چقد این پاییز ِ لعنتی دیر تموم شد!!!

چقد این روزا دلم هواتو داره رفیق...

+نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت19:1توسط Mar Mar | |

"مهربونمــــ " سلامـــ !

منـــ همانیــ هستمـــ کهـ وقت و بیــ وقتــ مزاحمتــ میشومــــ !

همانیـــ کهـــ وقتیـــ دلشـــ میگیرد و بغضشــــ میترکد، میآید سراغتـــــ !

منــــ همانیــــ امـــ کهــــ همیشهــــ دعاهایــــ ِ عجیبـــــ و غریبـــــ میکند و چشمهایشــــ را میبندد و میگویــد: منــــ اینـــ حرفهــــا سرمــــ نمیشـــود و بایـــد دعایمــــ را مستجابـــــ کنیــــ !!

همانیـــــ کهــــ گاهیـــ لجـــ میکند و گاهیــــ خودشــــ را برایتــــ لوســــ میکند!

همانیــــ کهــــ نمازهایشــــ یکــــ در میانــــ قضا میشود! و کلیــــ روزهــــ نگرفتهــــ دارد!

همانیـــــ کهــــ بعضیـــ وقتها پشتِــــــ سر ِ مردمانتـــــ حرفـــــ میزند و بد جنســـ میشود! گاهیـــــ همــــ خودخواهـ !

یادتــــ آمد منــــ کیــــ هستمـــ "خدایِـــِ مهربونِـــــ منــــ "؟

البتهــــ میدانمـــ کهـــ مرا خوبـــ میشناسیــــ . تو اسمِـــــ مرا میدانیـــــ و میدانیــــ کجــــا زندگیـــــ میکنمـــــ ... امّــا،

امّا منــــ هیچـــ چیز از تو نمیدانمــــ ! هیچـــ چیز کهــــ دروغــــ استــــ ! چرا یکمیــــ میدانمــــ ...

امّا اینــــ یکمیــــ خیلیــــ کمــــ استــــ ...

"مهربونــــِ مهربونمـــــ "، "چــقدر دلمـــــ میـــ خواهــد بهـــ صداقتــــِ گذشته امــــ برگردمــــ ! و برایتــــ بنویسمـــ! تــو برایــــِ منـــ آنیـــ کهــــ در اوجـــِ نا آرامیـــ ها و پریشــانیهــایمـــ آغوشــــ بهــــ رویمــــ میـــ گُشــاییـــ و بوسهـــ ایـــ نثــارمــــ میکنیـــــ ! تـــو هـــر شبــــ بیـــ آنکهــــ بـدانمــــ و بـفـهـمـمـــ کنارمــــ خُـفـتـهـــ ایـــ برایمـــ قـصّهـــ یـــ تـقدیـــر را میــخوانــیـــ و مــنـــ ِ فــــــرامـــــوشـکـار هـر روز صبحـــ چـشمـــ میـگشایمـــ و لعنتــــ میـــفرستمـــ بــه تـقدیریـــ کهـــ چنینــــ آشفتهـــ امـــ میـــکند! دریغـــ از آنکهــــ تـــو همانــــ دیشـبــــ در میانــــِ پـریشانیـــ امـــ آخـــر ِ خــوشـــِ قصّـــهـــ امـــ را گفتهـــ ایـــ و حکمتــــِ تلخیـــِ تقدیـــر را...

دلمــــ برایتــــ تنگـــ استـــ !"

توهم یه جوری سر ِ صحبت و با "مهربون" باز کن.

یکم از خودت بگو. درسته که "مهربون" تو رو خوب میشناسه، امّا عیبی نداره، توهم خودتو معرفی کن.

راستی تو چه برنامه ای داری؟چه میخواهی به "مهربون" بگویی؟!! چه میخواهی برایش بنویسی؟؟؟!!

 

ﺩﻝ ﻧﻮﺷﺖ:

"میخواهمت!

این خلاصه تمام شعرهایِ عاشقانه دنیاست...!"

•  درد ﻧﻮﺷﺖ:

حکایتِ تلخی ست کوچِ تو!به تلخیِ مزه گیِ حقیقت…!

+نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت11:27توسط Mar Mar | |

دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دلِ کوچکم را
"خدایا" فقط با تو قسمت کنم ...

"مهربون ترینم" سلام.

آره بازم امشب دلم گرفته، زیر سقفِ این آسمونِ کبود، پشتِ این پنجره ای که فقط سیاهی و به نمایش گذاشته نشسته م سجّاده یِ دلم رو واست پهن کردم و اشکامو بدرقه ی راهت که بیای تو خونه یِ دلم بشینی و آرامش و هدیه ی لحظه هام کنی...! افتخارِ مهمونی ِ قلبِ منو میدی "زیبایِ من"؟

این روزا، خیلی چیزا باعث شده که خیلی خودمو به مرگ نزدیک میبینم، هر شب که میخوابم به این فکر میکنم که شاید دیگه فردا نباشم که نفس بکشم.شاید وقتی دارم راه میرم یه ماشین بزنه بهم و درجا بمیرم، شاید یهو قلبم بگیره و دیگه نزنه!یا خیلی چیزایِ دیگه...

فقط اینو میدونم که این حق خیلی بهم نزدیکه!

آره "مهربون" مرگ حقه...

یه روزی این لیاقت و بهمون دادی که اشرفِ مخلوقاتت باشیم.

این اجازه رو بهمون دادی که رو زمینِ خاکیت نفس بکشیم و گناه کنیم!!! یه روزی هم باز برمیگردونیمون پیش خودت!

ولی ای "کـــــــــــــاش" همونطوری که مارو خالصانه، پاک و بدون هیچ رنگ و ریا، بدون هیچ دروغ و گناهی واردِ دنیایِ فانی ات کردی همونطور هم برگردیم پیشت.

کاش وقتی برمیگردیم پیشت شرمنده ی خوبیهات نباشیم،

کاش تونسته باشیم اونطوری که میخواستی بندگی کنیم برات.

دیروز این جمله رو خوندم:"هر روزی که میگذرد یک روز به مرگ و قیامت نزدیکتر میشویم... به خدا چطور!؟"

این یه جمله بدجوری فکرمو مشغول کرده! با خودم میگم من که این همه مرگ و به خودم نزدیک میبینم پس چرا حتّی یه قدم واسه بهتر شدنِ خودم انجام نمیدم؟ چرا باز دارم درجا میزنم؟ چرا هنوز نتونستم اونطوری باشم که تو میخوای؟ چرا هنوز ازت دورم؟

"مهربون" این روزا خیلی بهت احتیاج دارم. چشم و گوشِ دلمو به طنین آرامش بخشت باز کن. میترسم زمانی برسه که دیگه وقتی واسه جبران نداشته باشم و اون وقت دیگه من و نخوای. وای چقد سخته اگه بگی دیگه من و نمیخوای. چقد تحمّل این بغض دردناکه.

"خدایا" در پی رودخانه ها میدوم و در دو قدمی ِ دریا سایه ترانه هایم را از روی ِ ماسه ها برمیدارم.

من نمی خواهم بی عشق  ِ تو زندگی کنم. درهایِ بستهِ آسمان را به رویم باز کن پیش از آنکه شعر سرودنم را فراموش کنم...

 

دل نوشت: "دلم دریا دریا گریه میخواهد..."

+نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت22:30توسط Mar Mar | |

دوستی تو قسمت ِ نظرات نوشته بود :
یه روزی یه وقتی یه جایی همه ی انسان ها تنها می شن ...
در جواب نوشتم " بله ... البته وقتی که خدا رو فراموش کنند ... "
کاش در فکر ِ چاره برای ِ روزی باشیم که: نه مال و ثروتِمون ما رو همراهی می کنه، و نه همسر و فرزندانمون، و نه مقام و قدرتمون، و نه زیبایی و جمالمون ...
روزی که از دنیا نصیبمونِ ، اعمالیه که پیش فرستادیم و مقداری پارچه ساده و یک متر جا ...
درفکر ِ دوست شدن با کسی باشیم که هیچوقت و هیچ جا تنها نمیذارتمون ...


خدایا دستهای ِ سردم رو دردست بگیر ...
احساسم اینه : "دارم غرق میشم . .."

"
دمی چند گفتم برآرم بکام

دریغا که بگرفت راه نفس

دریغا که بر خان الوان عمر

دمی خورده بودیم و گفتند بس "

                       (حضرت سعدی)

+نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت11:45توسط Mar Mar | |

سلام "مهربونم"

میدونم این روزا خیلی سرت شلوغه، بنده هایِ خوبت اومدن به دورِ خونه ت میگردن و ندایِ لبیک سر میدن، میدونم که داری با بنده هایِ خوبت عشق بازی میکنی... میدونم.ولی "مهربون" میشه بازم مثه همیشه پایِ حرفام بشینی؟درسته من مثله اونایی که کنارتن، یا کسایی که جسمشون تو زمینه و روحشون کنارت قدم میزنه نیستم، اما یه عالمه حرف دارم.یه عالمه حرفی که فقط تو میتونی بشنوی. یه عالمه سوالِ بی جواب. که فقط خودت جوابشو میدونی. خودت فقط باید جوابشو بهم بگی.

"مهربون" چرا انقد ازت دور شدم؟ چرا گاهی وقتها فراموشت میکنم؟

"مهربونم" چه لحظه هایی که تویِ زندگی تورو گم کردم ولی تو همیشه کنارم بودی...

چه لحظه هایی که فراموشت کردم اما تو فراموشم نکردی...

چه ساعتهایی که غرق در شادی و غرور تورو که پشت همه موفقیتهام قایم شده بودی و از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی...

وقتهایی که خسته از همه جا و همه کس نا امیدانه به تو پناه آوردم و پناهم دادی...

وقتهایی که از آدمهایِ دورو برم دلم گرفت و مروارید چشمهام آروم آروم رویِ گونه هام جاری شد، این تو بودی که با دستایِ مهربونت اشکامو پاک کردی ، خنده و رو لبام آوردی ، به خنده هام هدف دادی، به گریه هام دلیل دادی، به زندگیم... به نفس کشیدنم رنگ دادی...

"ای خدایِ من... ای تنها محرم ِ اسرار ِ نهانم،ای با وفایِ من... ای همیشه همراه...”

بر تمامِ غصه هایی ناگفته ام... بر تمام اشکهایِ سوزانم فقط تو شاهدی...

اگر بنده ای شاکر نبوده ام مرا ببخش...

میدانم که میدانی " من سیاره ای هستم سرگردان در فضایِ لایتناهی بی هیچ مدار! مدار ِ وجودِ من هنوز گردِ وجودم حلقه شده و دایره بودنم محیط بر هیچ بودنی و خواستنی نیست و هسته بودنِ من هنوز هم نیست در نیست است...!"

خودم هم نمیدانم چه شده مرا...! حالم مثله همیشه است؟؟؟!

نه نیست!

باز هم سجاده ام خیس شده است اما هنوز نا آرامم...

دیگر عادت کرده ام به این بازیهایِ بی برنده... به این زندگیه سراسر سکوت که تمام ِ ناگفته هایم را در بر دارد...

عادت کرده ام به دوستاهایِ بی مهر و چشم هایِ بی نور...

عادت کرده ام به چشم بستن رویِ تمامِ بودن ها...به ظهورِ یک معجزه!!!

عادت کرده ام از بس چشم بر حقیقت بستم و رویاهایم را بافتم و به هیچ رسیدم....

عادت کرده ام به این نفس کشیدن هایِ بی هدف...

عادت کرده ام از بس نوشتم دلتنگم و هیچ صدایی به گوشِ دلِ تنگم نرسید...!

"خدایا" مرا ببخش اگر بر خلافِ طبیعتِ تو زندگی میکنم...

اگر بی عقلم و عاشق...

اگر عشقم گناهی نا بخشودنیست...

و اگر گناهم را دوست میدارم...!

"مهربانا" مرا ببخش...

مرا ببخش که فراموش میکنم نام ِ تو را...

مرا ببخش که...

پاهایم خسته است و جاده خسته تر از من ! از بس که رفتم و نرسیدم...

از بس گفتم و ... نشد آنچه که گفتم!!

ببخش که گلایه میکنم...میدانم که هرچه گلایه هست از دلِ من است... تنها از دلِ من!

ببخش مرا که اینگونه ام.

میخوانم دلم را به اسم تو که آرام گیرد...که نام ِ تو آرامشِ قلبِ من است...

 

+نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت2:18توسط Mar Mar | |

"مهربانا"، اگر نجواهایِ مرا بشنوی، دلم مثلِ لاله هایِ باران خورده می شِکفد، "رحیما" نگاهم کن تا مثله صبح نورانی شَوََم...

"معبــــودِ" من سلام.

چه زیباست آن هنگام که دلت بال و پری پیدا میکند و در هوای ِ "یــار" به پرواز در می آید و بی هیچ هراسی دنیایِ تیرگی ها را می پیماید به سویِ "مـعـشـوق" روانه میشود. در هوایش نفس میکشد و دستان ِ کوچکش را حقیرانه به سویِ "زیـبـایِ مطـلق" بلند میکند و با او به سخن می نشیند. آن لحظه که دلش از رنجش هایِ زمانه دلگیر و خسته است ، از بی قراری هایِ دلِ خویش به ستوه آمده و از صدایِ سرودِ غم هایِ دلش به "مـعـبـودِ" خویش پناه برده است. آری چه حسی زیباتر از نفس کشیدن در هوایِ "یــار"...

"یـــار"ی که آرام در کنارت نشسته است و بی هیچ دغدغه ای به سخن هایِ پر از گلایه ات گوش میدهد و شرابِ مستی را به تو مینوشاند... چه شیرین است این مستی و قطراتِ اشک هایی که از شوق ِ بودن ِ "معــبــود" روانه یِ وجودِ بی همتایش میکنی و از بودنش سجده یِ شکر به جای میآوری.

آری این هوا بوی ِ وصالِ بنده و "معبـــود" میدهد...

 

"مــهـربـــونِ زیبــایِ مــن" ،ممنونم از لحظاتی که خالصانه بهم هدیه کردی...

 

 

"مـــن "عـشــق" را بـا نـامِ تـو آغـاز کـرده ام

در هـر کـجـایِ "عـشـــق" کـه هـسـتـی...

آغــاز کـن مــرا"

***

·         دل نـوشــــت: تــو فـقـط در فـضـایِ ذهـن ِ مـن بـاش و مـنـو از خـودم مـتـعـجـب کـن. فـقـط اگـر تـو بـاشـی ایـنـهـا را عـاشــقـانـه مـی دانـم...

·         حدیث نوشت: خدا راشناختم، به شکسته شدن اراده ها و باز شدنِ گِره ها.     "امام علی(ع)"

 

+نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت19:29توسط Mar Mar | |

!

مدّت زمانیست که مانده ام از چه بنویسم؟!

از کدام یک از دل گویه هایم سخن به قلم گویم! ا

ز آن "خورشیدی" که برایِ رسیدن به پنجره ی ما وقت نمیکند و دیگر بر ما نمیتابد!

از "عشــقی" که همچون پیچکی بر ما پیچیده است و احساس ِ مرا به اوج ِ خواستنش رسانده است!

یا از این "سکوتِ تنهاییِ خویش" که تنها پناهِ من است و دستانم را برای ِ نوشتن ِ آخرین کلام باز میدارند!

  نمیدانم...!

دلم ساز ِ مخالف میزند، قلم با انگشتانم لج کرده است و انگشتانم بغض نمیشکنند!

مانده ام "چگـــــــــونــه" بنویسم...!!!!    


ریز نوشت: یکی بین ِ من و دلم و قلم پا در میونی کنه و آشتیمون بده!  

دل نوشت: بگو گاهى كه دلتنگم، از اون بالا تو مى بينى

بگو گاهى كه غمگينم، تو هم دلتنگ و غمگينى!!

+نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1390ساعت19:5توسط Mar Mar | |

"شده سهم ِ من از تقويم غروبِ فصل ِ بي برگى
تو تقديرت سفر بود و من اين روزاىِ دلتنگى
شايد من رفتم از يادت ، اينه كابوسه هر لحظم
همش تكرارِ تنهايى ، تموم قصه رو حفظم
من از آينه دلگيرم ، از اين لبخندِ مجبورى
چه تو خواب و چه بيداري عذابم ميده اين دورى
خدا ميدونه كه بى تو چه روزا و چه شبهايى
شبيه اشكِ يك ماهى ، شدم گم تويِ تنهايى
كدوم شعرو بخونم تا بشى دلتنگ و برگردى
به جز من رويِ تقديرِ كدوم عاشق اثر كردى
سكوتت رو كه مى بينم بازم دلشوره مى گيرم
توىِ آغوش بارونم ديگه آروم نميگيرم
من اون برگِ برندَم كه با دستاىِ تو رو ميشم
چه حسى دارم اون لحظه كه با تو رو به رو ميشم"                                                                            

 

با تشکر از "مهتاب" عزیزم

 

 

 

درد هایِ این روزها... :

آیدا جونم امروز چهلمین روزیه که از رفتنت گذشته. چهل روزه که هرچی صدات میکنم جوابمو نمیدی. چهل روزه که اشکامو میبینی ولی نیستی که دلداریم بدی. چهل روزه که لباسِ عزاتو تنم کردی. چهل روزه که دارم تو گوشِ خودم میخونم که دیگه بر نمیگردی... یه عالمه حرف دارم آیدا، یه عالمه بغض، یه عالمه حسِ تنهایی... کاش بودی...

داشتم با خودم فکر میکردم که اگه اون شب، تو بیمارستان میدیدمت، یا وقتی که چشماتو واسه همیشه بستی و از دنیا خداحافظی کردی، چقد تحملش برام سخت بود... میخواستم واسه مراسمت بیام، اما هرکاری کردم نتونستم خودمو راضی کنم. نمیخواستم آخرین خاطره از تو سنگِ قبرت باشه. موندم همینجا و تو فراقِ تو اشک ریختم.

آخرین باری که دیدمت جلویِ درِ دانشگاه تو ماشین نشسته بودم و تو با لبایِ خندون از جلویِ ماشین رد شدی و رفتی و من و ندیدی... هیچوقت اون لحظه و خنده ی قشنگت از جلو چشام کنار نمیره.

روحت شاد آیدایِ عزیزم. هیچوقت فراموشت نمیکنم و دلتنگیت تا لحظه یِ دیدار، همراهِ هر لحظه ی منه.

 

ریـز نوشـت: دوستایِ عزیزم قدرِ باهم بودنتون و بدونید.این لحظه هایی که داره میگذره، هیچوقت بر نمیگرده و چه بد اون وقتی که تو حسرت ِ برگشت ِ این روزا بمونیم. حسرت ِ یه لحظه بودن...

تشکر نوشت: ممنونم ازتک تکِ شما عزیزان که این چند وقت با همدردیتون تویِ غمِ من شریک بودین و کمکم کردید. مطمئنم آیدا هم خوشحاله که من دوستایِ خوبی مثله شما دارم.

و... یه تشکر خیلی خیـــــــــلی ویژه از "داداش سعیـد" که این مدّت با بودنش، با حرفاش، با دلداری دادناش، با محبّتهایِ بی دریغش  خیلــــــــــــــــــــــــی بهم کمک کرد. امیدوارم یه روزی بتونم خوبیهاتو جبران کنم داداشِ گلم، بابتِ همه چی ممنونم ازت.

 

 

 

 

"دوسِتــــون دارم"

+نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390ساعت4:46توسط Mar Mar | |

"کلاغ پر گنجيشك پر گلاي آرزوي پر . . . . . . . تو توي آسموني من رو زمين در به در

كلاغ پر گنجيشك پر روزاي بي بهونه . . . . . .  پر از غم و سكوته بي تو هواي خونه

كلاغ پر گنجشك پر يه عالمه دعا پر  . . . . . . من موندم و غروبو يه عالمه كبوتر

من و كبوترايي كه آسمون ندارن . . . . . . . .  روي حرير ابرا رنگين كمون ندارن

كلاغ پر گنجيشك پر ببين پرم شكسته . . . .  يه بغض سرد و كهنه راه گلومو بسته

تو لحظه هاي بي تو يه آسمون ميذارم . . . .  اما تو نيستي و من مهتابو كم ميارم

كلاغ پر گنجيشك پر، پريه مهربوني . . . . . .  مگه نگفتي با من تا آخرش ميموني

مگه نگفتي هر جا بري منو مي بري . . . . . مگه نگفتي با من تا آسمون مي پري

چشات پر چشمايي كه سياه بود . . . . . . چشمايي كه خونه ي زلال ماهيا بود

كلاغ پر گنجيشك پر آخر بازيمونه . . . . . . . اوني كه پر نداره بايد تنها بمونه

كلاغ پر گنجيشك پر گلاي آرزو پر . . . . . .  تو توي آسموني من رو زمين در به در"  

برگرفته از وبلاگ فانوس شبهایم


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 1 مهر1390ساعت10:23توسط Mar Mar | |

گاهی وقتها برای ماندن باید رفت...

حتی به قیمت نا آرامی هایِ دلم...
ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت16:56توسط Mar Mar | |

"هوای ِ جهان آلوده اســـت،کمــی در شـهرِ خـــدا قـــدم بزنیـــم..."

 

"مهربـانـا"،در ســاحـلِ یـادِ تــو، ژرفــایِ آرامـــش را احســــاس میــکنـم.خـــــدایِ خـوبـــم مـــــرا دریـاب...

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 28 مرداد1390ساعت0:8توسط Mar Mar | |

!

جز گریه هیچ دوای دردم نیست...

+نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390ساعت1:52توسط Mar Mar |

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم
که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای مــــــن ...
غصه هایت برای مـــــــن ...
همه بغضها و اشكهایت برای مــــــــن ..
بخند برایم بخـــند...
آنقدر بلـــــند...
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...
صدای همیشه خوب بودنت را....



دل نوشت:دلم خیلی گرفته...خیلی...

+نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت18:18توسط Mar Mar |

باز امشب حق صدایم کرده است، وارد مهمانسرایش کرده است.

با همه نقصی که در من بوده است، باز هم او دعوتم بنموده است...

 

مهربونم سلام...

ازت ممنونم که باز این اجازه رو بهم دادی یکی از مهمونات باشم و در خونتو به روم باز کردی.

امیدوارم که آخرین ماه رمضونی نباشه که مهمونتم.

 

پی نوشت: میان سجده ی سبز سحر گاهان اگر بر خاطرت رد شد خیالِ من،دعایم کن که من محتاج محتاجم...

التماس دعا.

_ خیلی ازت دلخورم،خیلی!!

 

+نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت18:34توسط Mar Mar | |

مهربونم سلام.

بعضی وقتا دلم به اندازهِ وسعتِ بی انتهات میگیره،از همه آدمایی که خزان و به دلم تحمیل میکنن و قدم قدم روی دلم راه میرن،و با صدایِ خش خش برگایِ پاییزی دلم و آزار میدن!

اون موقع ست که دلم میخواد از همه دل بکَنم و با تو باشم.فقط و فقط با تو.دلم میخواد از عالم و آدم بگذرم ولی تو رو از دست ندم.

میدونم همه این سختی ها،دل گرفتگی ها،خستگیا،همه از بی معرفتیه منه که بی راهه میرم و زمانی به خودم میرسم که کلی ازت دور شدم.

به خودم میگم مگه قرار نبود فقط راهی و بری که مهربون واست انتخاب کرده؟

مگه کسی غیرِ مهربونت میتونه تو رو آروم کنه؟حتما باید این سختی ها رو تحمل کنی و غم ها رو به دوش بکشی و آخر سر به مهربونت برسی؟؟؟!

مگه مهربون از اول با تو نبوده؟

مگه مهربون این همه واست نشونه نفرستاده؟چرا چشمِ دلتو باز نمیکنی؟

اینا همه حرفاییه که تو تنهایی با خودم میگم.

مهربونم ولی حالا که شکستم،حالا که یه عالم دلتنگی تو دلمه و بهت رسیدم چقد این وصال شیرینه.

رسیدن به تو که سالهایِ ساله میشناسمت.

حالا که دوباره بهت رسیدم میفهمم چقد دلتنگت بودم.

مهربون خیلی دلم برات تنگ شده بود.

چقد آرومم که حالا تونستم همه حرفِ دلمو بهت بزنم.

مهربون این آرامش و ازم نگیر که خودت دلیلشی...

 

*********************************************

 

پی نوشت: خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره … به کسی توجه نمی کنه … از کسی خجالت نمی کشه … می باره و می باره و … اینقدر می باره تا آبی شه … ‌آفتابی شه…!!! کاش … کاش می شد مثل آسمون بود … کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی … بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده … انگار نه انگار که غمی بوده … همه چیز فراموشت بشه …!!! کاش می شد

+نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1390ساعت1:2توسط Mar Mar | |

!

خواستن تو در وجود من همانند جنینی ست که نه سقط میشود و نه به دنیا می آید...!

+نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت12:53توسط Mar Mar |

مهربونِ من سلام.

امشب بوی باران تازه است،التماس گریه بی اندازه است.

تازگی شب برایم آشنا ست،

من و شب هستیم... غم هم پیش ماست.

آسمان امشب کنارم آمده ست

انتظارم انتظارم آمدست ...

چشم من خاصیت شب بو گرفت، شب به بوی اشک هایم خو گرفت ...

می نویسم گاه زیبا،گاه زشت. مانده ام در لا به لایِ سر نوشت...

روز از گنجایشِ غم خالی است، شب برای گریه هایم عالی است

گریه هایی که گاه از سر شوقِ با تو بودن است و گاه از ترسِ تنهاییِ دوباره.

مهربون دلم تنگه.

دلم برات تنگه. برای اون روزایی که عشقم بودی و هیچوقت احساسِ تنهایی و سرگشتگی نمیکردم.

اون شبایی که دستامو از پنجره یِ دلتنگی هام به سویت دراز میکردم و تو هم با تمامِ مهربونیت دستامو میگرفتی و تو آغوشِ خودت قرارم میدادی.

مهربون دلم برایِ خودم تنگه.همونی که بی وفا نبود،همونی که جز تو کسی و تو دلش راه نمیداد. همون دختری که اگه از تو اجازه نمیگرفت کاری نمیکرد.مهربون خیلی عوض شدم مگه نه؟

میدونم که همه ی اینارو میدونی.اینارو برای خودم مینویسم که بفهمم چقد ازت فاصله گرفتم.

اره میدونم این منم که از تو دور شدم، نه تو ازمن.

مهربون خیلی دلم گرفته.

چی میشه بازم مثه اون موقع ها هرشب من و کنار خودت قبول کنی و منم توی آرامشی که با تو بودن به وجود آورده، نفس بکشم؟

چی میشه بازم بشیم مثه اون موقع ها؟مال خوده خودم باشی که دیگه اینجوری بی تاب با تو بودن نشم.که دیگه حسرت اون روزایی که داشتمتو از دستت دادم و نخورم.مهربون....

میدونم این تویی که باید ازم شکایت کنی نه من از تو. ولی بزا بگم تا شاید حرفام،دلتنگی هام، خون گریه کردنام... به دادم رسید و شدم دوباره مــــــــن.

دلم میخواد باز فقط و فقط عاشق تو باشم.

مهربون....

این چه رازیه که جمعه ها هر چقدرم عالی باشه باز غروبش دلگیره و تمامِ وجودِ آدم اشک میشه و یه عالم دلتنگی...؟یه بغضی تو گلوت میشینه و با هیچی نمیشکنه...

 

"غروب جمعه"

 

ریز نوشـــــــت:

- چی میخواستم بنویسم و چی شد!!

- یه عالمه حرف برای گفتن دارم اما نه زبانم یاری میکنه نه دستام برای نوشتنِ حرفام!

- زخمی بر پهلویم است روزگار نمک می پاشد و من پیچ وتاب میخورم
و همه گمان میکنند که می رقصم......!

+نوشته شده در جمعه 17 تیر1390ساعت22:50توسط Mar Mar | |

مهربون ترینم سلام.

کنارِ پنجره ای که تمامِ شب رو به نمایش گذاشته و ستاره ها چشمک زنان به تماشایِ شهر نشسته اند و ماه چشم از این شبِ آرام برنمیدارد، نشسته ام... گاهگاهی پرده رقصان از وزشِ آرامِ باد تکانی میخورد و میرقصد و جانی دوباره میگیرد. اما حیف...

حیف که نمیداند تا زمانی فرصت رقصیدن دارد کـــه پنجره باز است...

میدانم...میدانم که در همین نزدیکی نشسته ای و مرا میبینی...

و من،پر از شوقِ بودنت سنگی برداشته ام و شیشه سکوتِ دلم را میشکنم تا حرفهایِ پنهان در سینه ام را به همراه اشکهایم در دامنِ مهربانیت بریزم...

نمیدانم از چه سخن بگویم ؟پر از حرف برای گفتن هستم ولی باز هم زبان در کلامم نمیگنجد و مرا تنها میگذارد...

بی اختیار سرم را بر روی شانه هایت میگذارم و غرقِ در با تو  بودن میشوم.

تمامِ این چند روز پر از تنهایی بودم و غم، دل مرا خانه ی خود کرده بود اما ندانست که فقط چند روزی مهمان است و این جایگاه متعلق به تو است و تو...

مهربون نمیدونم چرا دلم باز اسیرِ محبتهایِ زودِ گذرِ ظاهری شده؟خودت که از دلم با خبری؟تو که از تمام من با خبری؟چرا باز فکر کردم که کسی غیر تو میتونه تو این دلم باشه؟حتی غم؟؟وقتی با یادِ تو باشم مگه غم جرات داره در خونه ی دلم و بزنه؟

مهربونم خستم، از زمین و زمان خستم. دلم فقط و فقط آغوش گرمتو با اون دستایی که همیشه پر از لطفه طلب میکنه.

مهربونم تو رو به تمام مهربونیهات قسم میدم که یادتو هیچوقت ازم نگیر.دستامو ول نکن که بدونِ تو نابود میشم.

 

13/4/90

 

************

 

مهربـون نوشت: الهی وَ رَبّی مَن لی غَیرُک

تبریـــک نوشـت:حلول ماه شعبان و اعیاد شعبانیه رو البته با یکم تاخیر تبریک میگم!

خبـــر نـوشــــت: به لطف مهربون امتحانام با موفقیت به اتمام رسید!

تشـــکر نـوشـت:ممنون از همه کسانی که تواین مدت بهم سر زدن مخصوصا ستـــایش عزیزم.

دل نــــوشـــــت:

ســکــــوت...

این است...

سهمِ من از بی کرانِ عــشــق

آری سکــــــوت...

+نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت11:52توسط Mar Mar | |

مهربونم سلام.

"هوای حوصله ابریست "

هوای "چشمانم" هم ابریست اما نمیبارد! دیگه هیچ چیزی جای خودش نیست. حتی حوصله و اشکهام. اشکهایی که تا اسمت روی لبام جاری میشد اونا هم بی اختیار رویِ گونه هام لیز میخوردن و لبهامو تر میکردن. دیگه دلم باهام ساز مخالف میزنه، به حرفام گوش نمیده.خسته شدم از این همه سرگردونی. خودمو میون همه جا معلق میبینم. نه میرم نه میام.هیچ چیزی جایِ خودش نیست، تنها چیزی هم که تواین سرگردونیها کمکم میکنه اینه که تو هنوزم سر جای خودت نشستی و سرگردونیه من و میبینی.

میبینی که دارم قطره قطره آب میشم.

مهربون،دیگه قلم هم باهام همراهی نمیکنه.هرچی از دلم رد میشه و نمینویسه. همه رفتن پی کار خودشون فقط من موندم و من!

مهربون میبینی اوضاع احوالمو؟ باور کن هیچی آرومم نمیکنه.

همیشه یه عالمه علامت سوال بالای سرم دارن میچرخن و من و عذاب میدن.آخه چرا؟

مهربون اصلا مگه قرار نبود که فقط من باشم و تو؟پس چی شد اون همه قول و قرارهایی که باهم گذاشتیم؟

یادته اون شبِ آروم و صاف زیر پنجره ی دلتنگیهام تا خود صبح باهات دردودل کردم. یادته چقد اون شب باهات حرف زدم؟سرمو گذاشتم رو شونه هات و واست اشک ریختم، تا صبح دعا کردم؟ چقد از دلتنگی هام گفتم؟ از نامردیها گفتم؟ از ارزوهام گفتم،یادته؟ولی تو سکوت کرده بودی، یادته بعدش چجوری جواب حرفامو دادی و اینبار من بودم که سکوت کردم و حتی از سکوت خجالت کشیدم؟مهربون چرا انقد همه چی عوض شده؟ نه اصلا بزا اینجوری بگم.چرا من عوض شدم؟چرا من دیگه سرجای خودم نیستم.چرا من زیر قول و قرارمون زدم؟ مهربون من خیلی حقیرم خیلی کوچیکم.چرا اینجوری میشه اخه؟یادته اصلا واسه چی اینجا رو انتخاب کردم؟نه، مگه میشه تو چیزی یادت بره؟این منم که...

مهربون نمیدونم چی بگم؟از کدوم یکی از درد و دلام بگم؟از عشقی بگم که مثه پیچکی کنار قلبم جوونه زدو اروم اروم سبز شد. قد کشید برگ دادو پیچیدو پیچیدو حالا تمام وجودمو تسخیر کرده که حتی جایی برای نفس کشیدن نذاشته؟و تماما دلتنگی رو فریاد میزنه؟مهربون خجالت میکشم ازت.

مهربون نمیدونی که چقد سخته تو دلت یه عالمه حرف واسه گفتن داشته باشی ولی فقط سکوت باشه که در فعل جاری میشه و همه چیو در برمیگیره.بازم اون چیزی نشد که میخواستم بگم.

مهربون دلم میخواد گریه کنم. ازته دل داد بزنم.ولی کسی نپرسه چرا گریه میکنی؟نپرسه چی شده؟حتی بهم بخنده و بگه دیوونه ست ولی گریه کنم.اما اشکام باهام یاری نمیکنه.

مهربون بین من و دلم و اشکام و قلم پا درمیونی کن.آشتیمون بده.خیلی دلم گرفته.خیلیییییییییییییی. دلم میخواد باز مثه اون شب که دیگه هیچوقت برام تکرار نشد سرمو بزارم رو شونه هات و گریه کنم. باهات حرف بزنم. از همه چی بگذرم دقیقه هارو کنار بزنم ولی فقط با تو باشم. تا خودِ صبحِ قیامت .

دلم میخواد فقط من باشم تو، تنهایِ تنها.

مهربون تورو به تمام مهربونیت سوگند یادتو ازم نگیر.

مهربوووووووووووووووون...

+نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1390ساعت16:35توسط Mar Mar | |